برکه و جوی

تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت

اگر چه سحر صوتت جذبه داوود با خود داشت

بهشتت سبز تر از وعده شداد بود اما

برای، برگ برگش ، دوزخ نمرود با خود داشت

ببخشایم، اگر بستم دگر پلک تماشا را

 که رقص شعله ات در پیچ و تابش دود با خود داشت

سیاوش وار بیرون آمدم از امتحان اما

دل سودا با سانت هر چه آتش بود با خود داشت

مرا با برکه ام بگذار ، دریا ارمغان تو

بگو: جوی حقیری آرزوی رود با خود داشت

محمد علی بهمنی

وقتی تو نیستی

وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند و نه باید ها

مثل همیشه آخر حرفم ، حرف آخرم را با بغض می خوانم

عمری است که لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره می کنم

باشد برای روز مبادا..........

اما در صفحه تقویم روزی به نام روز مبادا نیست!

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز ، روزی شبیه فردا ، روزی درست مثل همین روز های

ماست

اما کسی چه می داند !

شاید امروز نیز روز مبادا باشد

وقتی تو نیستی نه هست های ما چونان که بایدند و نه بایدها

هر روز بی تو روز مبادا است.........