مناجات عمرانی ( ویژه مهندسین عمران)

حمد و ستایش بیکران از آن خداوندی که در راه تلاش برای آموختن علم و دانش ما را به این مسیر رهنمون ساخت .

مسیری پرپیچ و خم اما زیبا.به زیبایی تمام راهها و جاده ها و به پر پیچ و خمی تمام قوس های قائم و افقی

مسیری به قشنگی تمام سازه های بتنی ، به جذابیت دیوار برشی آن زمان که عاشقانه ۷۵درصد نیروی زلزله را جذب می کند

مسیری به محکمی فولاد، به سختی اتصال گیر دار و به شکل تیر لانه زنبوری

مسیری که در آن آموختیم چگونه در کنار چهار عنصر اصلی طبعت ( آب -خاک-آتش و باد ) همزیستی مسالمت آمیز داشته باشیم.

مسیری که به ما یاد داد . ما یاد گرفتیم....................

هیدرولیک به ما یاد داد که: سیالات از ناحیه پرفشار به ناحیه کم فشار حرکت میکنند و ما یاد گرفتیم که:با تغییر دیدگاه خود نسبت به زندگی از موقعیت های پر تنش و سخت به سمت موقعیت های کم تنش و آرام حرکت کنیم.

مهندسی زلزله به ما یاد داد که: سازه هرچه بلند تر باشد مقدار نیروهای جانبی در جهت واژگونی آن زیاد تر است و ما یاد گرفتیم که: اگر زمانی  تمام دنیا دست به دست هم دادند تا ما را براندازند این یعنی ما بزرگ و قدرتمند شده ایم.

مهندسی ژئو تکنیک به ما یاد داد که :هر خاکی ظرفیت معینی دارد و میتواند تا یک حد خاصی از بار و نیرو را تحمل کند و ما یاد گرفتیم که : هر انسانی استعداد و ظرفیت خاص خود را دارد و ما باید آرزوهایمان را مطابق ظرفیتمان انتخاب کنیم.

متره به ما یاد داد که هر ساختمان، از اجزا کوچک با قیمت های متفاوت تشکیل شده و برای ساخت هر ساختمان با پلوس یا مینوس باید این اجزا کوچک را تهیه کنیم و ما یاد  گرفتیم که: خانواده بزرگ عمران از اجزای کوچکی چون ما شکل می گیرد و جامعه علمی برای ساخت این خانواده بزرگ با دوره شبانه یا روزانه باید این مهندسان کوچک را تربیت کند و وجود هر یک از ما یعنی وجود خانواده بزرگ عمران.

جوکهای جد بزرگ

 

جامی شاعر در مجلسی این شعر را می خواند و مکرر می کرد که:

بس که در جان فگار و چشم بیمارم تویی

                                                         هر که پیدا می شود از دور پندارم تویی

شخصی گفت: اگر خری پیدا شود ؟ جامی گفت : باز می پندارم تویی. ( جزائری-زهر الربیع)

                                                                                             

 روستایی زاده ای را پدر به تحصیل علم فرستاد پس از چند سال که به زادگاه خود باز آمد دانشمندان آزمایش کردند عامی برآمد! پدر پرسید در این مدت، عمر به چه گذاشتی؟ او گفت: یک روز من بیمار می شدم، یک روز استاد.یک روز من به گرمابه می رفتم ، یک روز استاد.یک روز من جامه می شستم ، یک روز استاد  و روز هفتم هم آدینه بود.                           ( امثال و حکم-دهخدا)

                                                 

درویشی با گیوه نماز می گزارد. دزدی طمع در گیوه او بست گفت: با گیوه نماز نباشد،درویش دریافت و گفت : اگر نماز نباشد ،گیوه که باشد

                                                    

پیرزنی فرتوت را پسر در زنبیلی نهاد و به زیارت پیامبر زمان برد پیامبر به مزاح پسر را فرمود :مادرت را به شوی ده. جوان گفت: با این پیری شوهر کردن او چگونه سزاوار  و میسر باشد؟ مادر برآشفت و گفت : تو بهتر دانی یا پیامبرخدا؟ ( امثال و حکم - دهخدا)

                                                                

شاعری در مدح خواجه ای بخیل قصیده ای بگفت و برو خواند ، هیچ صله نداد.یک هفته صبر کرد و اثری ظاهر نشد. قطعه تقاضایی بگفت و بگذرانید ،خواجه التفات ننمود. پس از چند روز هجو کرد خواجه به رویخود نیاورد شاعر بیامد و بر در خانه او بنشست . خواجه بیرون آمد و او را چنان دید . گفت : ای شوخ چشم بی حیا مدح گفتی هیچت ندادم ، قطعه تقاضا آوردی پروا نکردم هجو کردی به روی خود نیاوردم ، دیگر به چه امیدی اینجا نشسته ای گفت : بدان امید که بمیری و مرثیه ات را نیز بگویم خواجه بخندید و او را صله ای نیکو داد  

                                               

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینیم بد آهنگ است

بیا ره توشه بر داریم ، قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟

 

 

لحظه دیدار نزدیکست

باز من دیوانه ام مستم

باز می لرزد دلم ، دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم....

 

"مهدی اخوان ثالث"

گفت و گو با خدا

این متن را روی کاغذی گمنام یافتم.دنیا دنیا تشکر میکنیم از گردآورندگانش

بار الها چه عمل از بندگانت بیش از همه تو را به تعجب وا میدارد؟

این که شما سلامتی خود را فدای مال اندوزی و سپس تمام دارایی خود را صرف بازیابی سلامتی می کنید.

اینکه شما تمام کودکی خود را در آرزوی بزرگ شدن به سر میبرید و دوران پس از آن را در حسرت بازگشت به کودکی می گذرانید

اینکه شما به قدری نگران آینده اید که حال را فراموش می کنید،در حالی که نه آن حال را دارید نه آینده را.

اینکه شما طوری زندگی میکنید که گویی هرگز نخواهید مرد و چنان گور های شما را گرد و غبار فراموشی در بر میگیرد که گویی هرگز زنده نبوده اید

اتاق مباحثه

"هوالحق"

شتلق از قفسه افتادم پایین، این دیگه چه بلایی بود، تازه چشمهام گرم خواب شده بود.ببین یک کم آرامش نداریم توی این خانه.هوا خنک و مطبوع است چراغ ها روشنند اما آفتاب تمام قد خودنمایی میکند.همان جور که افتادم پایین دیدم، دارم می رم بالا.آره خودش بود" همون آدم عجول بی دقت"نگاهش کنجکاوانه بود کمی من را ورق زد و پشت و رو کرد. با این کارش حداقل یک کم تمیز شدم بعد با هم رفتیم کنار یک میز بزرگ.روی میز یک دفتر بود با یک عالم کتاب روی هم و یک کامپیوتر که نشان دهنده عصر تکنولوژی باشه.حدود ۳یا۴ متر عقب تر از میز یک قفسه کتاب بود که تمام کتابهاش قطور بودند و اسمهای سختی داشتند . توی دلم خدا را شکر کردم که من مثل این ها نیستم ، بیچاره ها سال به ۱۲ ماه کسی حق نداره به اونها دست بزنه چه برسه به اینکه امانت بگیره.ناسلامتی اونها کتابهای مرجعند دیگه...بیخود نیست که از قدیم گفتن " سنگ بزرگ علامت نزدنه" امروز فهمیدم که         " کتاب بزرگ علامت نخوندنه".توی همین حال واحوال بودم که یک دفعه یک خانم چاق و کمی تا اندکی خشن برگشت گفت: کجا؟ شما کارت کتابخانه دارین؟خوب که نگاه کردم دیدم مخاطبش ۳ ،۴ تا دختر دانشجوی بدبخت که پنج شنبه ها ساعت ۲ کتابخانه دانشگاه تعطیل میشه و آنها برای حل مسایل درسی به این ور و اون ور آواره میشن

یکی از دختراگفت: خانم ما فقط از میز و صندلی قسمت خواهران استفاده می کنیم شنبه امتحان داریم می خواهیم درس بخونیم. خانم چاقه که بوی سر و صدا به دماغش خورده بود گفت : نه خانم ها نمیشه فقط کسانی میتوانند از این بخش استفاده کنند که عضو باشند

این دفعه یکی دیگشون گفت: خانم فرهنگسرا نمایشگاه دایر کردن و کتابخانش تعطیله

خانم چاقه گفت: من نمی دونم شما برید کتابخانه فلان محل ، شاید آنجا بزارن درس بخونین.

آنها هم مثل سربازهای شکست خورده راهشون را گرفتن و رفتند. با خودم فکر کردم این شهر فقط ۳ تا کتابخانه عمومی داره ،راستی اگر این کتابخانه ها عمومی اند پس چرا خصو صیند؟ بعد فکر کردم اگر ایم خانم چاقه اجازه می داد اینجا درس بخونن به کجای اسن دم و دستگاه بر می خورد؟اما جالب وقتی بود که شنیدم مسئول کتابخانه فلان محل ، فلان آقاست شصتم خبر دار شد که شاهنامه آخرش خوشه.چون آقای فلان مردی است با چشم های رنگی ، لهجه ای غلیظ ، چهارشانه و هیکلی و به همه چیز شک داره و معتقده که هر کس که وارد کتابخانه میشه باید از ارشاد تایید صلاحیت بگیره.

در هر صورت ما که با آدم عجول بی دقت داریم میریم خونشون. الان حدود ۲ سال از آن روز میگذره و حدود۲ سال به سابقه خدمت صادقانه  خانم چاقه و آقای فلان اضافه شده .آن دخترا هم حتما الان فارغ التحصیل شدن اما یک سوال بی جواب هنوز باقی مانده

" چرا با وجود این همه مساحت کتابخانه ها در ایران فضایی حتی بسیار اندک به عنوان اتاق مباحثه برای بحث و تبادل علمی دانشجویان و دانش آموزان وجود ندارد؟"