شعر روز

ارزش وقت

هر وقت که از زمانه دلگیر شدی

پیداست که از قله سرازیر شدی

ای تازه جوان قدر زمان را بشناس

تا چشم ز هم باز کنی پیر شدی

نازک دل

باشد دل من طفل نو آموخته ای

نالان شود از حال دل افروخته ای

گریان کندم،حالت خود باخته ای

آتش زندم ، ناله دلسوخته ای

کبوتر بخت

ای وای که یار آمد و بر در زد و رفت

در غیبت من به خانه ام سر زد و رفت

در کلبه من کبوتر بخت آمد

غافل شدم و ز بام من پر زد و رفت

 

جهان بینی

شیرینی زندگی، ز شیرینی توست

تاریکی جان تو ز بی دینی توست

خوش زیستنت ز کثرت دولت نیست

این مسئله زاده جهان بینی توست

 

خواهش

هوای خانه ما بی تو شد سرد

نصیب ما همه رنج و همه درد

بهار رفته باز آمد دوباره

پرستوی به غربت رفته برگرد

مهدی سهیلی

دیوانگی

ديوانگي زين بيشتر؟ زين بيشتر، ديوانه جان!

با ما  ، سرديوانگي داري اگر ، ديوانه جان!

در اولين ديدار هم بوي جنون آمد ز تو

وقتي نشستي اندكي نزديك تر ديوانه جان!

چون مي نشيني پيش من گفتم كه اينك خويش من

اي آشنا در چشم من با يك نظر ديوانه جان!

گفتيم تا پايان بريم اين عشق را با يك سفر

عشقي كه هم آغاز شد با يك سفر ديوانه جان!

كي داشته است اما جنون در كار خويش از چند و چون

قيد سفر ديوانه جان ! قيد حضر ديوانه جان !

ما وصل را با واژه هايي تازه معنا مي كنيم

روزي بياميزيم اگر با يكديگر ديوانه جان

تا " چار بند " عقل را ويران كني اينگونه شو  

ديوانه خو ديوانه دل ديوانه سر ديوانه جان

اي حاصل ضرب جنون در جان ِ جان ِ جان ِ من !

ديوانه در ديوانگي ديوانه در ديوانه جان

هم عشق از آنسوي دگر سوي جنونت مي كشد

گيرم كه عاقل هم شدي زين رهگذر ديوانه جان !

يا عقل را نا بود كن يا با جنون خود بمير

در عشق هم " يا با سپر يا بر سپر " ديوانه جان !

 

چند شعر از مهدی سهیلی

امروز اشعاری از مهدی سهیلی را با هم می خوانیم.یادش یاد باد

 

زکویت بر نمی آید صدایی

تو ای گمگشته دلبندم کجایی

به دنبالت به صحراها دویدم

ولی هرگز ندیدم جای پایی

 

جا دارد اگر خون خورد از درد طبیبی

کاندر بلد مردم بی درد طبیب است

از غربت دور از وطنان هیچ غمی نیست

ایوای بر آن مرد که در خانه غریب است

 

 

پیک اجل

بی خدایی سبب روز سیاه من و تست

تیرگی های دل از شام گناه من و توست

جز خدا کیست که در سایه لطفش بخزیم

رحمت اوست که هر لحظه پناه من و توست

حسن معشوق در آفاق جهان جلوه گر است

زنگ در ایینه قلب سیاه من و توست

هر که دلداه حق شد دل عالم ببرد

تاری از طره او مهر گیاه من و توست

هان مشو صید امل اسب سفر را زین کن

روز و شب پیک اجل چشم  به راه من و توست

شرممان از کنه خویش که در روز جزا

دست و پا و دل لرزنده گواه من و توست

نکته ای گویمت ای دوست بیندیش دمی

دشمن ما هوس گاه به گاه من و توست

زیر این سقف منقش خط ناموزون نیست

کجی دایره از طرز نگاه من و توست

گر که در کاخ ستم آتش بیداد گرفت

عجبی نیست که خود شعله آه من و توست

 

 

 

 

باران

نقطه چین ابر            ( به کسانی که چتر ندارند)

حیف شد باران تو را خیس و پاره کرد

ای کفش های قرار های عاشقانه ام

فکر می کنم

 سالهاست که خورشید

از عشق ماه می سوزد و باران

دلسوزی ابرهاست برای او

باران عرق ریزان ابرهاست 

زمانی که سعی میکنند

زمین را دور خورشید بچرخانند

محض خاطر آن همه دیروز

 نرو

کمی تحمل کن

ببین قطره های باران

وقتی که از هم جدا می شوند

چه زود می میرند

این آسمان خجالت نمی کشد

با این همه سن و سال

تا دلش میگیرد

مثل بچه ها

می نشیند و های های گریه میکند

کدورت 3

خواب که می بینم

تا چشم کار می کند ھستی

تا چشم باز می کنم رفتی

و این تکرار می شود

ھر شب تا صبح که بیایی

و گلوی مضطربم

مثل نان بی سفره خشک می شود

وقتی نیامده می روی

موھایت در باد

پرچم سیاه عزا ست .

عمید صادقی نسب

 

عکس

عکس های جالب امروز

 

نقش

درشبی تاریک

 

كه صدايي با صدايي در نمي آميخت

 

وكسي كس را نمي ديد

 

از ره نزديك

 

يك نفر از صخره هاي كوه بالا رفت

 

و به ناخن هاي خود آلود

 

روي سنگي كند نقشي را

 

واز آن پس نديدش هيچ كس ديگر

 

شسته باران رنگ خوني را كه از زخم تنش جوشيد

 

و روي صخره ها خشكيد

 

از ميان برده است طوفان نقش هايي را

 

كه به جا ماند از كف پايش

 

گر نشان از هركه پرسي باز

 

بر نخواهد آمد آوايش

 

آن شب

 

هيچ كس از ره نمي آمد

 

تا خبر آرد

 

از آن رنگي كه در كار شكفتن بود

 

كوه سنگين ، سرگردان ،خونسرد

 

باد مي آمد ولي خاموش

 

ابر پر مي زد ولي آرام

 

ليك آن لحظه

 

كه ناخن هاي دست آشناي راز

 

رفت تا بر تخته سنگي كار كندن را كند آغاز

 

رعد غريد

 

كوه را لرزاند

 

برق روشن كرد سنگي را كه حك شد روي آن

 

 در لحظه اي كوتاه

 

پيكر نقشي كه بايد جاودان مي ماند

 

امشب

 

باد و باران هر دو مي كوبند

 

باد خواهد بركند از جاي سنگي را

 

و باران هم

 

خواهد از آن سنگ نقشي را فرو شويد

 

هر دو مي كوشند

 

مي خروشند

 

ليك سنگي بي محابا ، در ستيغ كوه

 

مانده بر جا استوار

 

انگار با زنجير پولادين

 

سال ها آن را نفرسوده

 

كوشش هر چيز بيهوده است

 

كوه اگر به خويشتن پيچد

 

سنگ برجا همچنان خونسرد مي ماند

 

ونمي فرسايد

 

آن نقشي كه رويش كند

 

در يك فرصت باريك

 

يك نفر.....

 

با لبات قهرم با چشات قهرم نگام نکن با نگات قهرم عاشقت بودم نفهميدی هی بهت گفتم هی تو خنديدی زخم زبونت به دلم نشست سنگ عاشقا سرمو شکست يادمه يه روز مست و مستونه داد زدم بيا بيرون از خونه سنگ آخر و تو به من بزن خنديدی گفتی (...) برو ديوونه ! وقتی که عشقو ديدی تو نگام وقتی که اسمت اومد رو لبام داد زدم يه روز توی کوچه ها اينو بدونين همسايه ها من ديگه دارم می ميرم براش خنديدی گفتی عاشقم نباش ! با لبات قهرم با چشات قهرم نگام نکن با نگات قهرم عاشقت بودم نفهميدی هی بهت گفتم هی تو خنديدی زخم زبونت به دلم نشست سنگ عاشقا سرمو شکست يادمه يه روز مست و مستونه داد زدم بيا بيرون از خونه سنگ آخر و تو به من بزن خنديدی گفتی (...) برو ديوونه ! با لبات قهرم با چشات قهرم نگام نکن با نگات قهرم عاشقت بودم نفهميدی هی بهت گفتم هی تو خنديدی زخم زبونت به دلم نشست سنگ عاشقا سرمو شکست يادمه يه روز مست و مستونه داد زدم بيا بيرون از خونه سنگ آخر و تو به من بزن خنديدی گفتی (...) برو ديوونه ! وقتی که عشقو ديدی تو نگام وقتی که اسمت اومد رو لبام داد زدم يه روز توی کوچه ها اينو بدونين همسايه ها من ديگه دارم می ميرم براش خنديدی گفتی عاشقم نباش ! با لبات قهرم با چشات قهرم نگام نکن با نگات قهرم عاشقت بودم نفهميدی هی بهت گفتم هی تو خنديدی زخم زبونت به دلم نشست سنگ عاشقا سرمو شکست يادمه يه روز مست و مستونه داد زدم بيا بيرون از خونه سنگ آخر و تو به من بزن خنديدی گفتی (...) برو ديوونه !

 جملات ادبی

از آن روزی که ما را آفریدی به غیر معصیت چیزی ندیدی

              خداوندا به حق هشت و چهارت زما بگذر شتر دیدی ندیدی

                                           

خداوندا!
اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي ‌تکه ناني

‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته
تهي‌ دست و زبان بسته
به سوي ‌خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

 

خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان

تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف‌تر

عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

 

خداوندا!
اگر روزي‌ بشر گردي‌
ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.

خداوندا تو مسئولي.

خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

                                        

درگذرکاه زمانه خیمه شب بازی دهر   با همه تلخی وشیرینی خود میگذرد

   این فقط خاطره‌هاست كه چه شيرين وچه تلخ 

   دست ناخورده به جا مي‌ماند.

                                           

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم، با اشک تمام کوچه را تر کردم،دیشب که

سکوت خانه دلگیرم کرد، وابستگی را به تو باور کردم .

                                       

از قدیم گفتن:

از این ستون به آن ستون فرج

حداکثر فاصله دو تا ستون ۷ متره پس هر ۷ متر به ۷ متر انتظار یک معجزه را داشته باش

 

                                                              

آیا سقفی بالای سرت هست؟

نانی برای خوردن

لباسی برای پوشیدن

و ساعتی برای خوابیدن داری؟آری

نامی برای خوانده شدن

کتابی برای آموختن

و دانشی برای یاد دادن داری؟آری

بدنی سلامت برای برداشتن سبد یک پیر زن.

سخنی برای شاد کردن یک کودک

دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟آری

لحظه ای برای حس کردن

قلبی برای دوست داشتن

و خدایی برای پرستیدن داری؟آری

پس خوشبختی بسیار خوشبخت.

                                                               

 

 جملات ادبی

از آن روزی که ما را آفریدی به غیر معصیت چیزی ندیدی

              خداوندا به حق هشت و چهارت زما بگذر شتر دیدی ندیدی

                                           

خداوندا!
اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي ‌تکه ناني

‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته
تهي‌ دست و زبان بسته
به سوي ‌خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

 

خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان

تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف‌تر

عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

 

خداوندا!
اگر روزي‌ بشر گردي‌
ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.

خداوندا تو مسئولي.

خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

                                        

درگذرکاه زمانه خیمه شب بازی دهر   با همه تلخی وشیرینی خود میگذرد

   این فقط خاطره‌هاست كه چه شيرين وچه تلخ 

   دست ناخورده به جا مي‌ماند.

                                           

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم، با اشک تمام کوچه را تر کردم،دیشب که

سکوت خانه دلگیرم کرد، وابستگی را به تو باور کردم .

                                       

از قدیم گفتن:

از این ستون به آن ستون فرج

حداکثر فاصله دو تا ستون ۷ متره پس هر ۷ متر به ۷ متر انتظار یک معجزه را داشته باش

 

                                                              

آیا سقفی بالای سرت هست؟

نانی برای خوردن

لباسی برای پوشیدن

و ساعتی برای خوابیدن داری؟آری

نامی برای خوانده شدن

کتابی برای آموختن

و دانشی برای یاد دادن داری؟آری

بدنی سلامت برای برداشتن سبد یک پیر زن.

سخنی برای شاد کردن یک کودک

دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟آری

لحظه ای برای حس کردن

قلبی برای دوست داشتن

و خدایی برای پرستیدن داری؟آری

پس خوشبختی بسیار خوشبخت.

                                                               

 

جملات برگزیده امروز

بر صفحه دلی که عشق را سزاست     ما شوخ دیدگان غم دنیا نوشته ایم         

مال اگر نیست مرا چشم و دل سیری هست       ابرو هست اگر آب روان نیست مرا               

جان در حمایت یک دم است و دنیا وجودی میان دو عدم              

{خدایا رحمتی کن تا ایمان نان و نام برایم نیاورد قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم تا از آنها باشم که پول دنیا میگیرند و برای دین کار می کنند نه از آنها که پول دین را می گیرند و برای دنیا کار می کنند

خدایا اندیشه و احساس مرا در سطح پایین نیاور تا زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار شبه آدمک های اندک را متوجه شوم. 

خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز چون چگونه مردن را خود خواهم آموخت}

{دکتر علی شریعتی}

 

الفبای عشق

                  

                الفبای عشق

 بار دگر نامه تو باز شد                     مستی ام از نامه ات آغاز شد

نام خدا زیور آن نامه بود                    من چه بگویم که چه هنگامه بود

بوسه زدم سطر به سطر تو را             تا که ببویم همه عطر تو را

سطر به سطرش همه آزادگیست        عطر جوانمردی و دلدادگیست

عطر تو در نامه چها می کند               غارت جان و دل ما میکند

از غم خود جان مرا کاستی                بار دگر حال مرا خواستی

بی تو چه گویم که مرا حال نیست          مرغ دلم بی تو سبکبال نیست

هر چه که خواندم دل تو تنگ بود              حال من و حال تو همرنگ بود

بی تو از این خانه دل شاد رفت              رفتی و باز آمدنت از یاد رفت

هر که سر انگشت به در می زند            جان و دلم بهر تو پر می زند

بی تو مرا روز طلایی نبود                    فاجعه بود این که جدایی نبود

چون به نگه نقش تو تصویر شد              اشک من از شوق سرازیر شد

اشک کجا گریه باران کجا                      نامه کجا باده یاران کجا

بر سر هر نامه که کاوش کند                 عطر تو از نامه تراوش کند

عکس تو نامه تو دیدنیست                     بوسه ز نقش لب تو چیدنیست

هر چه نوشتی همه بوی تو داشت            بر دل من مژده ز سوی تو داشت

هر سخنت چون سخن پیر هن یوسف است  /بوی خوش پیرهن یوسف است

من ز غمت خسته کنعانی ام                 بی تو گرفتار پریشانی ام

مهر تو چون باد بهاری بود                     در دل من مهر تو جاری بود

نامه به من عشق سفر میدهد              از سر کوی تو گذر می دهد

نامه تو باده مرد افکن است                    هر سخنت آفت هوش من است

جان و دلم مست جنون میشود               تشنگی ام بهر تو فزون می شود

نامه تو گرچه خوش و دلکش است           در دل هر واژه گل آتشست

حرف به حرف تو به هر نامه ای                 خواندم و دیدم که چه هنگامه ای

نامه تو قاصد دنیای عشق                        بر دلم آموخت الفبای عشق

هر الفش قد مرا راست کرد                 با دل من هر چه دلش خواست کرد

از ب تو بوسه گرفتم بسی                     نامه نبوسیده به جز من کسی

پ چو نوشتی دل من پر گرفت                 آتش عشق تو به دل در گرفت

دال تو بر دل غم دوری نهاد                       صاد تو دل را به صبوری نهاد

سین تو سرمایه سود منست               سین همه بود و نبود منست

سور و سرورم همه از سین توست          سین اثر سینه سیمین توست

شین تو در خاطره شوق آورد                  ذال تو ما را سر ذوق آورد

لام تو یادیست ز لبهای تو                       وان نمکین خنده زیبای تو

میم بود شمه ای از موی تو                     زانکه معطر بود از موی تو

نون تو از ناز حکایت کند                            های تو از هجر شکایت کند

واو تو پیغام وصال آورد                           جان و دل خسته به حال آورد

از سخنت بر تن من جان رسید            حیف که این نامه به پایان رسید

بوسه به امضای تو بگذاشتم                      یاد زمانی که تو را داشتم

                                <مهدی سهیلی>

حج

حج چیست؟

پاسخ به این سوال شاید به شماره هرحج کننده ای که بیندیشد متعدد باشد حج به هر معنایی که فهمیده شود

حرکتی است از خود به بسوی خدا همگام با خلق

حج نمی خواهد یک عقیده ة یک دستور و یا یک ارزش را طرح کند

حج تمامی اسلام است

اسلام با کلمات قرآن است و با انسانها امام و با حرکات حج

و بالاخره حج نمایش رمزی است از آفرینش انسان و نیز از مکتب اسلام که در آن کارگردان خداست و زبان نمایش حرکت و شخصیت های اصلی : آدم -ابراهیم -هاجر و ابلیس و....و صحنه ها: منطقه حرم و مسجدالحرام - مسعی - عرفات- مشعر و منی سمبل ها: کعبه و صفا و مروه و روز و شب و غروب و طلوع و بت و قربانی و جامه وآرایش : احرام و حلق و تقصیر.....و نمایشگران : این عجیب تر است فقط یک تن تو!هر که هستی . چه زن .چه مرد .چه پیر چه جوان چه سیاه چه سفید . همین که در این صحنه شرکت کردی نقش اول را داری هم در شخصیت آدم و هم ابراهیم و هم هاجر در تضاد (الله و ابلیس) چه اینجا سخن از تشخیص نیست حتی جنسیت مطرح نیست فقط یک قهرمان است و آن انسان تئاتری است که در آن یک تن همه نقش ها را برعهده دارد

اما از شرایط حج مستطیع بودن است مستطیع بودن یعنی توانایی حج داشتن نه پولدار بودن حج مالیات بر ثروت نیست وظیفه است وظیفه ای چون نماز و استطاعتش شرطی عقلی .چون استطاعت هر وظیفه ای

حسین یک درس بزرگتر از شهادتش به ما داده است و آن ناتمام گذاشتن حج و به سوی شهادت رفتن است تا به همه حج گزاران تاریخ . نمازگزاران تاریخ و مومنان به سنت ابراهیم بیاموزد که اگر امامت نباشد اگر رهبری نباشد اگر هدف نباشد اگر حسین نباشد و اگر یزید باشد چرخیدن بر گرد خانه خدا با خانه بت مساوی است

 

                   <  گزیده ای از کتاب حج دکتر علی شریعتی>