یار  بی وفاست

 

 من پیر سال و ماه نیم ، یار بی وفاست

بر من چو عمر می گذرد، پیر از آن شدم

مزرع سبز فلک

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو

یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو

گفتم ای بخت بخسبیدی و خورشید دمید

گفت با این همه از سابقه نومید مشو

در کوی ما

 در کوی ما شکسته دلی می خرند و بس

بازار خود فروشی از آن سوی دیگر است

یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب

از هر زبان که می شنوم نا مکرر است

باز هم بهار

ساقیا سایه ابرست و بهار و لب جوی

من نگویم چه کن، ار اهل دلی خود تو بگوی

سفله طبعست جهان بر کرمش تکیه نکن

ای جهاندیده ، ثبات قدم از سفله مجوی

دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر

از در عیش در آ و، بره عیب مپوی

 

لوح دل

نیست بر لوح دلم، جز الف قامت دوست

چه کنم ،حرف دگر یاد نداد استادم

گر خورد خون دلم ، مردمک دیده سزاست

که چرا ،دل به جگر گوشه مردم دادم

 

 

 

یاد باد

یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد

به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد

دل به امید صدایی که مگر در تو رسد

ناله ها کرد درین کوه که فرهاد نکرد

گذری بر حافظ

بحریست بحر عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست

آندم که دل به عشق دهی خوش دمی بود

در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

 

یا به خودآ  یا به خدا

 

ای آنکه طلبکار خدایی ، به خود آ

از خود بطلب، کز تو ، جدا نیست خدا

اول به خود آ، چون به خود آیی ، به خدا

اقرار نمایی ، به خدایی خدا