شعر روز

 

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر آنکه مرغ‍‍ــی ز قفـس پریده باشد

پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم

که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد

عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید

نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد

اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند

به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد.

 

                              (( صادق سرمد ))

عشق بی پایان

  پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین
تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به
اولین درمانگاه رساندند
. .

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند:
"باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي
يا شکستگی نداشته باشه "

پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری
نیست .

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :

او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می
روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی
خواهم تاخير من بيشتر شود !

يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت
نماند .


پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را
متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر
روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟


پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است
!
 

 

با احتیاط حمل شود

بهار خواست گیاهت شِکُفتَنی بِشَوَد  

لباسِ جنسِ گناه تو! شُستنی بشود

که راه و چاه تو از هم جدا نشد!؟ می خواست...

برادرانگی ات با تو ناتَنی بشود

«یَحولُ بین تو و قلب تو!»* مگر که دلت

به این بهانه به دنیا نَبستنی بشود

که ساده دل بِکَنی؛ بسته بندی اش بُکُنی

و چسب قرمز رویش «شکستنی!» بشود

أعوذُ مِن «مَنِ» آن روی سکه ات، برخیز!

که این مُراحم با نقطه! رفتنی بشود

***
دوباره چشم به هم می زنی، ببار! ببار!

شکوفه های نگاهت شکفتنی شده است!

**

واعلموا أن الله یحول بین المرء و قلبه. 

 

 بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست 

 

 سوگند می خورم به مرام پرندگان

در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست

 

با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما

"وقتی بیا که حوصله ی غنچه تنگ نیست"

 

در کارگاه رنگرزان دیار ما

رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

 

از بردگی،مقام بلالی گرفته اند

در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست

 

دارد بهار می گذرد با شتاب عمر

فکری کنید! فرصت پلکی درنگ نیست

 

وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را

فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست

 

تنها یکی به قله ی تاریخ می رسد

هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست!

محمد سلمانی

 

عید فطر

بگذشت مه روزه ، عيد آمد و عيد آمد

بگذشت شب هجران، معشوق پديد آمد

آن صبح چو صادق شد، عذراي تو وامق شد

معشوق توعاشق شد، شيخ تو مريد آمد

شد جنگ و نظر آمد، شد زهر و شکر آمد

شد سنگ و گهر آمد، شد قفل و کليد آمد

جان از تن آلوده، هم پاک به پاکي رفت

هرچند چو خورشيدي بر پاک و پليد آمد

از لذت جام تو دل مانده به دام تو

جان نيز چو واقف شد، او نيز دويد آمد

بس توبه شايسته برسنگ تو بشکسته

بس زاهد و بس عابد کو خرقه دريد آمد

باغ از دي نامحرم سه ماه نمي زد دم

بر بوي بهار تو، ازغيب رسيد آمد

شاعر : مولوی

مهمان تو

مهمان تو دلتنگ نگاهی ست ، نگاهی
بگذار به دریا بزند دل، پرِ کاهی

مهمان تو رنگ از رخ او گرچه پریده ست
افتاده بر او چشم کسی، چهره ی ماهی

باید که به حیرت بسپارد دل و دین را
هرکس که دچار است به چشمان سیاهی


یوسف که نه، این مانده در آغوش بلاها
انگار که گرگی ست درافتاده به چاهی

مهمان تو شد ذره ی درمانده ای ، اما
بر گُرده اش اندازه ی کوه است گناهی


بنوازی اگر یا نه، تو را چشم به راه است
مهمان تو دلتنگ نگاهی ست، نگاهی ...

 

ادبیات

تعریف شما از زندگی چیه؟

اول تعریف خداوند مهر پرور مهر گستر

" بدانید که زندگانی دنیا به حقیقت بازیچه ایست ( طفلانه) و لهو و عیاشی و آرایش زنانه و تفاخر و خود ستایی با یکدیگر و حرص افزودن مال و فرزندان این حقیقت کار دنیاست و در مثل مانند بارانی است که به موقع ببارد و گیاهی در پی آن از زمین بروید که کفار دنیا پرست را بشگفت آورد و سپس بنگری که زرد و خشک شود و بپوسد و در عالم آخرت ( دنیا طلبانرا) عذاب سخت جهنم و مومنان را آمرزش و خشنودی حق نصیب است و باری بدانید که زندگانی دنیا جز متاع فریب و غرور چیزی نیست"

سوره (الحدید) آیه ۲۰

این هم نظر سهراب سپهری که گفت" زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست"

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پیوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست گر بیفروزیش رقص شعله اش از هر کران پیداست ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست زندگانی شعله می خواهد

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد

زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست امتحان ریشه هاست ریشه هم هرگز اسیر باد نیست

زندگی پیچکی است انتهایش می رسد پیش خدا

این هم شعری از خانم عرفان نظر آهاری

می روی سفر ! برو، ولی/ زود برنگرد / مثل آن پرنده باش / آن پرنده اي كه رو به نور كرد / می روی، ولی به ما بگو / راه این سفر چه جوری است؟ / از دم حیاط خانه ات / تا حیاط خلوت خدا / چند سال نوری است؟ / راستی چرا مسیر این سفر / روی نقشه نیست؟ / شاید اسم این سفر که می روی / زندگی ست!