آرش
"آرش کمانگیر"
برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
آنک ، آنک کلبه ای روشن
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
" گفته بودم زندگی زیباست
" گفته و نا گفته ای بس نکته ها اینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغ های گل
دشت های بی در و پیکر
آمدن ، رفتن ، دویدن
در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن ، کار کردن
آرمیدن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرینه پا برجاست
گر بیفروزیش ، رقص شعله اش از هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
" زندگانی شعله می خواهد" صدا در داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
" کودکانم داستان ما ز آرش بود
***
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بد خواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
ترس بود و بال های مرگ
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
انجمن ها کرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند
هم به دست ما شکست ما براندیشند
نازک اندیشانشان بی شرم
که مباداشان دگر روزبهی در چشم
یافتند آخر فسونی را که می جستند
چشم ها با وحشتی در چشم خانه هر طرف را جستجو می کرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد
آخرین فرمان
آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود آید
خانه هامان تنگ
آرزومان کور.....
ور بپرد دور
تا کجا؟ تا چند؟
آه ... کو بازوی پولادین و کو سرپنجه ایمان؟
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفتگویی هر طرف را جستجو می کرد
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری برآشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت و مردی چون صدف
از سینه بیرون داد
" منم آرش"
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
" منم آرش سپاهی مرد آزاده
" به تنهایی تیر ترکش آزمون تلختان را اینک آماده
کماندار ی کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
مرا تیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
ولیکن چاره امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
پس آنگه سر به سوی آسمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
گ درود ای واپسین صبح، ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیدار خواهد
به صبح راستین سوگند
به پنهان آفتاب مهر بار پاک بین سوگند
که آرش جان خود تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه ها بی تاب می زد جوش
زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید
هزاران نیزه ی زرین به چشم آسمانم پاشید
نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مرد ها در راه
دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
کودکان از بام ها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پیر مردان چشم گرداندند
آرش اما هم چنان خاموش
از شکاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشک پی در پی فرود آمد
****
شامگاهان
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
باز گردیدند
بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
آری آری جان خود در تیر کرد آرش
کار صدها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران باز نامیدند
****
آفتاب و ماه را در گشت
سال ها بگذشت
در تمام پهنه البرز
وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید
وندرون دره های برف آلودی که می دانید
رهگذر هایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند
با دهان سنگ های کوه آرش می دهد پاسخ
می کندشان از فراز و از نشیب جاده ها ،آگاه
می دهد امید
می نماید راه.
********
****باز آفرینی سیاوش کسرایی****


